بر حسب اتفاق بعد از مدت ها گذرم به وبلاگ "وقایع ابن محمود" افتاد. متن خیلی زیبای نویسنده این وبلاگ در یکی از پست هاش با نام "مهربانی واقعی" اونقدر برام جالب اومد که بهتر دیدم با شما هم به اشتراک بذارمش. برای خوندن کل متن در وبلاگ "وقایع ابن محمود" بر روی لینک پایین مطلب کلیک کنید.
آن روز معلم هنر آمد و بدون مقدمه روی تخته نوشت:
مهربانی واقعی را وقتی دیدم
که یکی از همکلاسیهای شما،
در آسمان نقاشیاش خورشید را نکشید
تا پدر کارگرش زیر آفتاب داغ نسوزد.
همه نگاهها به سمت علی معطوف شد. جمله روی تخته، یک حس جادویی داشت که ذهن همه را درگیر خودش کرد. از آن روز، ماراتن مهربانی در شهر شروع شد.
::
پدر اصغر پاسبان بود. شبها که به خانه میآمد، جور عجیبی کتک خورده به نظر میرسید. دیشب تعریف میکرد که جلوی مافوقش چند تا جوون قرتی را با باتوم سیاه کرده و رضایت او را بهدست آورده است. اما اصغر حس میکرد این پدرش بوده که سیاه شده. بعد متوجه شد که همه سیاهیها زیر سر باتوم است. بنابراین، تصمیم گرفت که معنای معربانی واقعی را به همه همکلاسیهایش نشان بدهد. او پدرش را کشید که به جای باتوم، هشت کتاب سهراب سپهری دستش بود و داشت با صدای بلند برای جمعیت معترض، صدای پای آب را میخواند و به همه رهگذران یک شاخه نور هدیه میدهد. خودش هم...