
به یاد عزت ابراهیم نژاد، احمد باطبی و تمامی دانشجویانی که هنوز زخم بر بدن دارند و تقدیم به تمامی جنبش های آزاد و آگاه دانشجویی..
در 1...،99،98:
نامهای به آقای مددی ـ معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه زنجان
من به شما حق میدهم
جناب آقای مددی
از اولین و آخرین باری که تصویر حضرتعالی را در حین مرتب کردن وضعیت ظاهری خود در اینترنت دیدم چند روزی میگذرد. چند روزی که شاید شما و خانواده محترمتان در آن اتفاقات عجیبی را که تاکنون (حداقل با این گستردگی و با پوشش بینالمللی) در زندگیتان نبوده را گذراندهاید. چند روزی که حتی نمیتوانم تصور کنم برای آن دانشجویی که شما داشتید ابزارهای انضباطی نظام دانشگاهیتان را برایش رونمایی میکردید چه گذشته. از اینکه نمیتوانم به عنوان یک هموطن روزهای سخت(؟) شما را درک کرده و همدردتان باشم پوزش میخواهم.
استاد محترم!
من به شما حق میدهم. این حق طبیعی شماست، آنگونه رفتار کنید که میاندیشید و آنگونه بیاندیشید که دوستان و منابع اطلاعاتیتان گنجایشش را دارند که اگر مشکلی بوده از آنها بوده نه از شما که به این سادگی دستتان رو میشود و پردهتان برافتاده. اگر بخواهیم...
ادامه مطلب را در 1...،98،99 بخوانید...
.......................................
در کازروننوشت:
موج پرشتاب مدرسهسازی در کازرون
هفته گذشته ساختمان جدید مدرسه شهید محسنپور یا به تعبیر آشناتر آن برای دانشآموزان دههی 60 و 70، مدرسه امیرکبیر افتتاح شد. ساختمانی نزدیک به استانداردهای روز در ایران و با امکاناتی بیشتر و مجهزتر از ساختمان پیشین آن. با توجه به متن خبر منتشر شده و گفتههای مدیرکل نوسازی مدارس فارس اقدامات مشابهی نیز برای شش مدرسه دیگر در کازرون در جریان است و شاید این خبر خوشحال کنندهای برای بسیاری از مردم باشد.
در این بین اما آنچه میتواند نگران کننده باشد، عدم انتخاب صحیح مدارس برای نوسازی و یا مکان آنها برای احداث است. حدود دو سال پیش مدرسه بزرگ مجرد که بسیاری از معلمان فعلی در دوران پیش از انقلاب در آن مشغول به تحصیل بودند، تخریب و مدرسهای جدید به جای آن ساخته شد. اتفاق مشابهی...
ادامه مطلب را در کازروننوشت بخوانید...

اخیراً مهشید عزیز که یک طبیعتگرد فعال و از وبلاگنویسهای علاقمند به طبعیت ایرانه توی وبلاگش یه مجموعه تصاویر از یکی از گردشهاش گذاشته و معرفی مکان اونها رو به فرصت دیگهای موکول کرده که همین موضوع هم باعث شده مخاطبای وبلاگش شروع کنند به بیان حدسیاتشون در مورد اسم مکانی که این بار سوژه طبعیتگردی این دوست عزیز بوده.
زمان مرور عکس ها سه نکتهی اساسی و عمده وجود داره که هر کس با توجه به اونها میتونه مکان عکاسی رو حدس بزنه: معماری، پوشش طبیعت و لباس اهالی. وقتی داشتم به عکسها نگاه میکردم و مثل بقیه روی این سه مولفهی اصلی دقت میکردم یه چیزی برام خیلی تکون دهنده بود: نوع لباسی که بومیان منطقه پوشیده بودند.
وقتی به بافت خونهها و مصالح به کار رفته درشون دقت میکنید به راحتی میشه حدس زد که یک منطقهی روستایی با دسترسی مناسب به خاکه. از طرف دیگه هم کوهستانی بودن منطقه و پوشش درختهاش میتونه بیان کننده مشخصات کلی دیگهای از منطقه باشه. ولی متأسفانه با نگاه کردن به لباسهای محلیهای اونجا، نمیشه هیچ حدسی رو زد. چراکه اونها همون لباسهایی رو میپوشند که شهریها میپوشند. همون کفشهایی رو به پا میکنند و به کوه میزنند که شهریها پا میکنند و از خونشون بیرون میرند. پوشش مردمی که مهشید ازشون عکس انداخته من رو به یاد صحنههای متعددی از فراموشی لباسهای محلی انداخت که بارها و بارها در بین عشایر و روستاهای مختلف دیدم.
اول باید این اصل رو بدونیم: یک سری نکات هستند که با حفظ اونها میتونیم به حفظ فرهنگ کمک کنیم. زبان (و گویش)، لوازم و ادوات مورد نیاز و مورد استفاده روزانه، خانهها و محلهای سکونت، تولیدات و صنایع دستی و یکی از مهمترین اونها هم لباس یا همون پوششی که مردم برطبق شرایط اقلیمی، مذهبی و فکریشون برای خودشون انتخاب میکنند. مدتهاست که پوشیدن لباسهای محلی حتی در روستاها (اکثر روستاها) فقط به مجالس مخصوص، مثل عروسیها موکول شده و بومیان مناطق کمتر حاضر میشند از لباسهای محلی استفاده کنند. نمونهی بارزش هم توی عکسهایی که مهشید گرفته کاملاً مشخصه. متأسفانه ترویج و فراگیر شدن چنین ذهنیتی به خصوص در جوامع محلی و روستایی و توأم شدن اون با روزمرگی ما، ضربات غیرقابل جبرانی رو به فرهنگ و به خصوص خرده فرهنگهای موجود وارد کرده. اگه اشتباه نکنم سه سال پیش بود که سازمان ملل اعلام کرد هر هشت روز یه زبان زندهی دنیا از بین میره؛ خیلی مشتاقم آمار مشابه رو در مورد لباس بدونم.
البته نمیتونیم عواملی هم که باعث شده «محلیپوشها» به سمت «شهریپوشی» روی بیارند نادیده بگیریم و یکسره فقط بخوایم اهالی هر منطقه از پوشش خاص اون منطقه استفاده کنند. شاید وقتی زاویه نگاهمون رو از «مخاطب خارج از گود» تغییر بدیم و با این دسته از افراد همزاد پنداری کنیم، خود ما هم لباسی رو به جز لباسهای رایج انتخاب نکنیم.
شاید در وحلهی اول بحث ارزشگذاری در مورد پوشاک باشه. این موضوع جایی نمود پیدا میکنه که در تفکر عمومی استفاده از لباسهای محلی یا معرف حضور یه شخص از طبقهی پایین اجتماع ست یا در بهترین حالت جنبهی دکوری و سمبلیک داره. وجود چنین دیدگاهی در تفکر عموم مردم باعث میشه لباس محلی ارزش پوشاکی و استفادهی روزمرهی خودش رو از دست داده و راهی گنجه و کمد لباسی شده و در عوض نوع مقبول و فراگیر پوشش، یعنی پوشاک رایج بازار جایگزین بشه. این مسئله به خصوص در نگاه نسلهای جدید نمود بیشتری داره. بیمیلی شدید نسبت به استفاده از لباسهای محلی به صورت مداوم و در طول شبانهروز توسط نسلهای جوان، دلیل محکمی بر این ادعاست.
از طرف دیگه شاید عامل اقتصادی هم از مهمترین مولفههای سازندهی شرایط موجود باشه. وقتی که قیمت تمام شده یک لباس محلی به دلیل مرغوبیت پارچه، کمبود تقاضا و عرضه چندین برابر قیمت لباسهای معمول بازار باشه و از طرفی هم نیازهای متعدد روزمره و تورم بالا در بازار قدرت خرید رو کاهش بده، مسلماً بایستی منتظر خروجی ناخوشایندی مثل کاهش استفاده از پوشاک محلی باشیم.
البته در بعضی از نقاط کشور هم اقداماتی برای حفظ نوع پوشاک بومیان و روستاییان صورت گرفته، از جمله اجباری شدن استفاده از لباسهای محلی در روستاهایی مثل ابیانه یا حتی تلاشهای (عموماً کمفرجام و نافرجام) جهت حفظ این لباسها در موزههای مردمشناسی؛ ولی اون چیزی که تکوندهندست اینه که اینجا ایرانه، سرزمین قومها و طوایف متعدد و پرشمار که با شتاب بسیار زیادی به سمت لباس ملی!!! و چادر ملی!!! پیش میرند.
به هر صورت تا میتونید عکس و فیلمهای مربوط به پوششهای محلی ایران رو جمع کنید، چون چند سال بعد حتی باورمون هم نمیشه که زمانی چند نفری هم بودند که حاضر میشدند لباسهای محلی بپوشند.
............................
منبع جهت مطالعهی تخصصی: پوشاک در ایران، دانشنامهی ایرانیکا ـ دکتر یارشاطر
امروز رفت خدمت. برادم، احسان رو میگم. (این عکس رو حدوداً دیماه پارسال زمانی که داشت برای یه کار تئاتر خودش رو آماده می کرد ازش گرفتم...)