اجازه دهید در ابتدا مرور کنیم آنچه که اکنون در دامنمان گذاشته شده و گویا غفلتی که در پی شوق احداث جاده جدید از ما سر زد، وقوع آن را ناگزیر ساخته.
حدود سه سال پیش اخبار خوشایندی در خصوص بازگشایی کارگاه تونل بناف و شروع عملیات اجرایی آن منتشر شد. تلفیق این خبر خوشایند با اخبار مسرتبخشی که از آغاز شمارش معکوس برای افتتاح جادهی جدید کازرون به شیراز میرسید فضای امیدوار کنندهای را در میان اهالیِ بنبست چشیده کازرون به وجود آورد. فضایی که عمر آن چندان به طول نیانجامید و سرشار از حاشیهها و شیطنتهایی شد که نخستین واکنش خبری آن از سوی هفتهنامه بیشاپور با انتخاب تیتر نخست »ساخت تونل بناف در هالهای از ابهام« داده شد.
گرچه هرروز از پیشرفتهای فیزیکی جاده کازرون به شیراز اخبار جدیدی میرسید اما با سرعتی چند برابر بناف که میتوانست نوید دهنده خروج قطعی کازرون از بنبست باشد، به حاشیه رانده میشد.
در طول مدت ساخت جاده جدید، همواره دغدغههایی از سوی برخی اهالی روستاهایی همچون نودان...
ادامه مطلب را در پرتال خبری کازرون نیوز بخوانید...

وقتی خبر رو از تلویزیون شنیدم شوکه شدم. زلزله 6ریشتری بندرنشینان خمیر رو لرزوند. طبق چیزی که تا حالا اعلام شده تعداد کشته شدههای این سانحه 7نفر و تعداد زخمیها هم بیش از 40نفر بوده. در عین حال اضافه شده که حدود 200روستا هم توی این سانحه آسیب دیدند.
امشب خواب به چشم هموطنان عزیز خمیریمون نمیاد. بندری که فقط شهرش حدود 13هزار نفر جمعیت داره و هم به لحاظ تاریخی ارزشمنده و هم به لحاظ زیستمحیطی، اکوسیستم خاصی رو داره به خصوص با جنگلهای حرا و چشمهی آب گرمش. فقط دعا کنید تعداد کشته شدهها بیشتر نشه.
اینهمه خسارت و کشته شده برای کشوری که میدونه روی خط زلزله است، برای کشوری که دانشمندان جوانش!!! حتی میتونند شاخ غول رو هم به انرژی هستهای تبدیل کنند فاجعه است. فقط کافیه به این خبر که یکی از وبلاگنویسهای بندرعباسی در مورد زلزله چند دقیقه پیش منتشر کرده دقت کنید: «برق مناطق حادثه دیده کماکان به دلیل زیر آوار بودن بسیاری از کنتورها قطع است و جهت رفع این مشکل کارکنان اداره ی برق در حال کار هستند.»
ساخت و سازهای مهندسی توی کشور گل و بلبله دیگه. بیش از 40هزار کشته توی یه شب کافی نبود که الان باید شاهد کشته شدن 7نفر دیگه از هموطنانمون باشیم؟ فکر کنم اینقدر این زنگ خطرها کنار گوشهامون به صدا دراومده باشه که کر شدیم..
گرما و رطوبت بوشهر از ساحل نشینان این دیار مردمی سخت کوش پدید آورده که دل به دریا زدنشان با سایرین متفاوت است. بوشهریها اگر دل به دریا بزنند برای نان است و سایهبان؛ نه همچون من و امثال من برای آرامشی که نیلگون فارس به وجودمان می ریزد. نان بوشهریها آنقدر به دریا نزدیک است که حتی در ساحل هم ردپایی از زندگی برایشان به ارمغان گذاشته.
طی سه ماه گذشته پروژه ای را در یکی از مناطق نزدیک به ساحل شهر بوشهر و در کوچه هایی که از یک طرف به خیابان «مخبلند» و از طرف دیگر به خیابان «دواس» متصل می شدند اجرا کردیم. زمینهای این منطقه به لحاظ مقاومت بالا که ناشی از بافت مرجانی آن است، تقریباً در کل بوشهر مشهورند. در حین رفت و آمدهای کاری که به این منطقه داشتم متوجه حفاری خاص پیرمردی به نام «عمو عبدالله» در دل سنگیِ زمین شدم. پیرمرد که همچون سایر بوشهریها اندامی لاغر و استخوانی که پوست تیرهاش آنها را بیشتر برجسته میکرد و صدایی گرم با لهجهای غلیظ و دلنشین بوشهری داشت هر روز میآمد و حفاری مربوط به سپتیک* یکی از ساختمانهای نوساز منطقه را انجام میداد. شیوهی حفاری او در این زمینهای سخت، متفاوت از همهی آنچیزی بود که تاکنون دیده و شنیده بودم.
عمو عبدالله با میلهای فولادین، آنچنان استادانه و حساب شده دست به گریبان سنگهای مرجانی زمین میشد که پس از هر بار هِن و هِن او و مقاومتهای تماشایی بافتهای مرجانی، تنها زمین بود که در برابرش تسلیم میشد و سنگهای مکعبی خود را به نشانهی تسلیم پیشکش عرق جبین پیرمردِ سفیدپوشِ جنوب میکرد.
سعی کردم کادرها را طوری تنظیم کنم که بتواند تلاش عمو عبدالله برای کسب روزی حلال از دل سنگی زمین را به تصویر کشد. اما سترگی تلاش او در کادرهای بستهی دوربینم جا نشد..
ادامهی تصاویر را در ادامهی مطلب ببینید
...............
* چاههای سپتیک عموماً در ورودی مجتمعهای ساختمانی و بسته به گنجایش ساختمان برای دفع فاضلاب ساخته میشود. چاه سپتیک مورد اشاره در این یادداشت، مکعبی و دارای ابعادی در حدود 4×3×2 متر است.
در پی اعلام غیررسمی مدیر انتشارات کازرونیه مبنی بر تعطیلی این انتشارات
کازرونیها و اهالی فرهنگ ایران زمین، دههی هشتاد شمسی را با خبری خوب و بیهمتا در نوع خود آغاز کردند. شروع به کار انتشاراتی که در وانفسای کتاب و کتابخوانی در ایران، شهامت به خرج داد و عزم خود را جزم کرده بود تا به صورت تخصصی به انتشار کتابهایی در خصوص تاریخ و فرهنگ شهرستان کازرون همت گمارد.
کاری که از همان ابتدا و با انتشار کتابهایی همچون »دفتر اول کازرونیه«، »ناصر دیوان کازرونی به روایت اسناد« و سایر کتب دیگر نشان داد فصلی متفاوت را در حوزهی کتاب و کتابخوانی گشوده و دقیقاً مطابق با اهدافی که عنوان نموده بود و کارشناسان از آن انتظار داشتند به پیش خواهد رفت.
مدیر این انتشارات هم فرهیختهی نامآشنای کازرونی، عمادالدین شیخالحکمایی بود که با تکیه بر تحصیلات دانشگاهی و پشتوانهی فرهنگی و تحقیقاتی خود، نوید از انتشار کتابهایی مفید و گاهاً مرجع در خصوص کازرون نیز میداد.
اما علیرغم موفقیتهای چشمگیری که در خصوص انتشار کتابهای متعدد...
توضیح: (در ابتدا میخواستم این مطلب رو توی «کازروننوشت» به روز کنم، ولی بعد از تنظیم نهایی با احترام به فضای اجتماعی و فرهنگی «کازروننوشت» ترجیح دادم عجالتاً اون رو که رنگ سیاسی گرفته توی همین وبلاگ ارائه کنم.)
ماه به ماه، هفته به هفته و روز به روز بر تعداد و (خوشبختانه) کیفیت پایگاههای اینترنتی کازرونیها افزوده شد و اکنون به مدد تلاش برخی از فعالین اینترنتی به همراه «گروهي از دانشپژوهان و اساتيد كازرونيِ حوزه و دانشگاه» (و سایر حمایتهای معنوی و صدالبته مالی)، وبسایتی که در شروع تلاشی هدفمند و قابل تقدیر نموده تا جامع و کامل باشد، طراحی و با نام «کازروننما» در اینترنت بارگذاری شد.
پیش از این، اقدام مشابه دیگری نیز چند ماه قبل و به همت همشهری عزیز، جناب امامی در قالب پرتال خبری کازرون انجام شده بود که همچنان به فعالیت خود نیز ادامه میدهد. البته به لیست چنین پایگاههایی میتوان تجربههای پراکندهی امیر شکوهی را در قالب وبسایتهای موسوم به کازرونی یک و دو نیز اضافه نمود که علیرغم تمامی تلاشهای این کازرونی عزیز، وبسایتهای مذکور به علت کمبود مطالب تولیدی ره به جایی نبرد.
اکنون «کازروننما» فصل مشترک تجربیات اینترنتی گردانندگان وبلاگهای «شهرسلمان» و «شهرحماسه» و همچنین سایر دوستان همفکر این دو مدیریت (که اکثر قریب به اتفاق آنها از فعالین راست کازرون به شمار میآیند) است که بیشتر میتوان گفت در ابتدا با ارتقا وبلاگ (شهر سلمان) به وبسایت و همچنین تغییرات گرافیکی مقتضی، وبلاگ «شهرسلمان» را نظمی گرافیکی داده و از امکانات برنامهنویسی رایج در طراحی چنین فضاهایی نیز بهرهی مناسبی را بردهاند.
«كازروننما در جريانات فكري، فرهنگي، سياسي و اجتماعي كشور، منطقه و شهرستان موضعي مستقل داشته و وابسته به هيچ يك از جريانهاي سياسي نيست» این توضیح، بخشی از مطلبی است که در صفحه ویژه معرفی کازروننما منتشر شده. گرچه شخصاً بیش از آنچه که این مسئله را به عنوان واقعیت بپذیرم بر تحقق آن صرفاً امید دارم؛ اما در هر صورت سابقهی فعالیتی پایههای اصلی این وبسایت و همچنین توجه به نام اشخاصی که در افتتاح این پایگاه از مقالات آنها استفاده شده، میتواند موید این مطلب باشد که راست جوان کازرون در پی نگرشی تازه (و البته قابل تحسین و کنکاش) در پی مستقل نمایش دادن این پایگاه اینترنتی و فعال نمودن آن است.
قطع به یقین از این پس با بررسی روند کلی مطالب ارائه شده در کازروننما، علاوه بر بهرهمندی از کلیهی آنها، میتوان مسیر حرکت فکری راست سنتی کازرون که از دریچهی فکری و اجرایی اصولگرایان جوان محقق میشود را جستجو کرد.
برای تمامی گردانندگان محترم این پایگاه اینترنتی آرزوی موفقیت و توفیق در رشد واقعی و پویای شهر عزیزمان، کازرون را دارم.
تکلیفمان را با کشورها و ملتهای دیگر که نمیدانیم هیچ، با خودمان هم نمیدانیم. تا همین چند سال پیش اگر در رقابتی ورزشی در مصاف ورزشکاران اسرائیل (رژیم اشغالگر قدسِ سابق!!!) قرار میگرفتیم، میراسماعیلی میشدیم و چه جایزهها که نمیبردیم. اما گویا دولت نشسته و حساب و کتابی کرده و به این نتیجه رسیده که اگر قرار باشد ورزشکاری در رقابت با اسرائیلیها پا پس بکشد باید مبلغ هنگفتی جایزه دریافت کند که بهتر است این مبلغ را برای عدالتورزی و مهرورزی و سایر «ورزها» به کار گیرد. بنابراین با راهکارهای دولت نهمی پیش آمده و مثلاً علی کفاشیان دبیرکل کمیته ملی المپیک طی موضعگیری جالبی و تحلیلی جانانه در خصوص رقابت شناگر ایرانی با ورزشکار اسرائیلی در جریان مسابقات المپیک گفته: «با توجه به اینکه رقابتها [شنا] به صورت رودرو نیست، مشکلی برای رقابت با ورزشکاران اسرائیل نداریم.» البته ایشان همچنین اضافه کرده که ورزشکار اسرائیلی در خط یک مسابقه میدهد و ورزشکار ایرانی در خط هفت و این مشکلی را به وجود نمیآورد. (توضیح: ورزشکار ایرانی علیرغم آماده بودن شرایط برای مسابقه، به علت بیماری به بیمارستان منتقل شد و موفق به انجام مسابقه نشد).
از طرف دیگر هم رحیممشاعی معاون رییسجمهور (و پدر زن احمدینژاد کوچک) با افتخار اعلام کرده که: «با ملت اسرائیل دشمنی نداریم.»
فکر کنم وقتش باشه که رییسجمهور هم خودی نشون بده.
امیدوارم این خبر هرچه سریعتر به نبوی عزیز هم برسه.
در ضمن تا اوضاع کما فی سابق شیرتوشیره شما هم میتونید از اسرائیل حمایت کنید. معاونت میراثفرهنگی که فعلاً پره، خدا را چه دیدید شاید کاندیدای معاونت محیطزیستی، جوانانی، چیزی شدید.
الان بیشتر معنی حرف امام رو میفهمم که مدتی بعد از شهادت چمران میگفت: «دلم برای چمران تنگ شده»
ـ بحث در مورد اسرائیل باشه واسه یه فرصت دیگه ـ

وقتی که در جریان رقابتهای المپیک، آرنج شاهین نصیرینیا (که اون موقع تنها امید جدی ایران برای کسب مدال طلای المپیک ایران در رشتهی وزنهبرداری بود)، هنگام بلند کردن هالتر در رفت و این صحنه چندین و چند بار از تلویزیون پخش شد، نه تنها من، بلکه خیلیهای دیگه فکر میکردند که عملاً باید با طلای المپیک برای وزنهبرداری خداحافظی کنیم. اما یکی دو روز بعد دو مدال طلای ایران توسط توکلی و رضازاده سرنوشت دیگهای رو برای ما رقم زد.
گرچه شعلهی افتخار توکلی خیلی زود سرد شد، اما گرمای پیروزیهای رضازاده مرتب بیشتر و بیشتر میشد. رضازاده با جملهی معروف: «یا ابوالفضل» و چهرهی مهربون و دوستداشتنیش و صد البته با تبلیغات گستردهی تلویزیونی خیلی زود تونست تمام هیکلش رو توی دل مردم جا بده. اما شخصاً احساس میکنم علیرغم تمام شرایط فوقالعاده مناسبی که داشت هیچوقت نتونست به قهرمان واقعی ملت ایران (که قبلاً «پهلوان» هم گفته میشد!) تبدیل بشه.
تفکر عمومی ملت ایران فاکتورهای ویژهای رو برای انتخاب قهرمانهای ابدیش انتخاب میکنه که تنها یکی از اونها ایستادن بر سکوهای نخست مبارزست. ولی سالها فرهنگ پهلوانی و قهرمانی توی مملکت ما باعث شده در کنار این مولفه، خیلی از موارد دیگه هم لیست بشه. من فکر میکنم حسین رضازادهی عزیز از بین تمامی مولفههایی که ایرانیها برای انتخاب قهرمانشون انتخاب میکنند، فقط تونست توی یه مورد، اون هم ایستادن بر سکوی نخست مبارزات متفاوت و فوقالعاده ظاهر بشه، اما در سایر موارد نه تنها یک شخص معمولی، بلکه حتی عامیتر از حد تصور بود!
زندگی خصوصی قهرمان ایرانی برای ایرانیها خیلی مهمتر از اونچیزیه که قهرمان در ظاهر و در گود رقابتها و مبارزات نشون میده. اگر تختی مدالآور کشتی ایران بود، حتی اگر شکست هم میخورد در بین مردم اقبال داشت. یکی از موندگارترین عکسهای تختی، مربوط به لحظهایه که با مهربونی و صداقت وصفنشدنی مادر محجبهاش رو بغل کرده. این تصویر در ذهن عمومی ملت ایران اینقدر پایدار و ستودنی بوده که بعد از گذشت این همه سال جزء تصاویر غرورانگیز (به لحاظ احساسی) و به یادموندنی تاریخ (حداقل تاریخ ورزشی) ایران شده. اما رضازادهی عزیز که با فاصلهی زمانی نسبتاً کمی از نخستین طلای المپیک، کلیپ رقصش در اردوی تیم ملی و در مراسم خصوصی مربی سابق تیم ملی وزنهبرداری منتشر شد کار رو تا اونجا پیش برد که چندی پیش ابزار تبلیغاتی یکی از بنگاههای املاک دبی شد و بدون هیچگونه تفکری مردم کشورش رو دعوت به استفاده از خدمات این بنگاه عربی کرد.
اگر تختی با وضعیت متوسط مالی به کمک زلزلهزدههای بوئینزهرا میرفت، امروز رضازاده سوار بر ماشین و با داشتن ورزشگاهی بزرگ و به نام خودش در اردبیل، با لبخند برای هوادارانش دست تکون میده.
این یادداشت نه با هدف قهرمانکشی و نه به دلیل نادیده گرفتن تمامی توانمندیها و افتخارآفرینیهای حسین رضازادهی عزیز و گرانقدره؛ بلکه فقط گذری مختصر بر ذهنیت ایرانی از شخصیت (حتی کاریزماتیک) پهلوانه. (گرچه به نظر من پهلوانان ایرانی، حتی در داستان هم تا به امروز علیرغم دارا بودن شرایط، نقش کاریزماتیکی ایفا نکردهاند).
رضازاده با توانمندی بلقوهاش که زیر سنگینی پولاد سرد، لبخند رو برای خودش و ایران به ارمغان میآورد در ذهن ملت ایران میمونه، اما نه به عنوان یک پهلوان و قهرمان، بلکه به عنوان یک ویترین طلا.
طرح مسئله:
امروز توی مسیر برگشت از کازرون به بوشهر همکلام یه راننده تریلی شده بودم. گاهی وقتها که فرصت پیش میاد بدون پرده با طبقههای مختلف اجتماع صحبت کنم، کلی نکتهی جدید به ذهنم تزریق میشه. بندهی خدا گلایه میکرد از وضعیت بد رانندهها. از اینکه نه بین مردم جایگاه خوبی ندارند و نه در نظر دولت. بیشتر که صحبت کرد، متوجه شدم که شاید یکی از اساسیترین مشکلاتشون مربوط به نبود یه سندیکا یا چیزی شبیه به اون باشه که نه با مدیریت دولتی، بلکه با مدیریت خودجوش رانندهها شکل گرفته باشه. این مورد برای سایر صنفها هم قابل تعمیمه. البته بعضیهاشون ممکنه صنفی داشته باشند، اما با «مدیریت کامل» دولت. نبود چنین سندیکاها و یا اصنافی (برخاسته از دل ذینفعان)، یکی از فاکتورهای تضعیف کنندهی رشد دموکراسیه که توی کشور ما به وفور پیدا میشه. نکته اونجا اسفناکتر میشه که فرو رفتن توی روزمرگی و دغدغههای ابتدایی زندگی باعث شده گروههای تولیدی یا خدماتی (مثل همین قشر رانندههای کامیونها) نتونند فراغ خاطری برای بهبود شرایط خودشون داشته باشند (ضعف در وجود طبقهی متوسط اجتماعی). از طرفی هم دولت به هیچ وجه حاضر نمیشه چنین میدونهایی رو برای این قشر فراهم بیاره.
نبود صنفهای مستقل و سندیکاهای برخاسته از دل توده از یک طرف و چشم امید داشتن گروههای مختلف مردمی به کمکهای دولت از طرف دیگه باعث شده این نیاز همچنان به قوت خودش باقی بمونه.
همه میدونیم اگه واقعاً خواهان دموکراسی یا مردمسالاری دینی یا هر روش دیگهای که ملاکش ارزشمندی انسان مبتنی بر آگاهی و آزادی باشه هستیم، باید پیش از هرچیز ملزوماتش رو فراهم کنیم. از جمله ملزومات دموکراسی هم تقویت نهادهای مدنی از جمله همین سندیکاها و اصنافه. اما نه از بالا به پایین که تربیت شدهی دولت باشه، بلکه از پایین به بالا که برخاسته از عمق وجود جوامع و مشاغل خُرد، نیمه کلان و کلان اجتماعی باشه.
شاید اگر دوستان اصلاحطلب در دور جدید انتخابات فرصت ابراز وجود پیدا کردند، بهتر باشه اینبار به جای حرکتهای شتابزده برای ایجاد و احیاء چند مولفهی جامعه مدنی از جمله احزاب، مطبوعات و تشکلهای غیردولتی که در دورهی هشت ساله سید خاتمی پیگیری میشد و دقیقاً به مجرد اتمامش (شاید به دلیل از بالا به پایین بودن) تقریباً میشه گفت فروپاشید، به دنبال بسترسازی درست و منطقی برای رشد تمامی مولفههای ایجاد جامعهی مدنی و حرکت به سمت دموکراسی از جمله فضاسازی جهت تشکیل و تحرک سندیکاها و صنوفی باشند که نبض اقتصاد رو به دست دارند. اینجوری شاید با قرار گرفتن در یک الگوی بازتولید بتونیم امیدوار باشیم که در صورت عدم توفیق در کسب اعتماد قدرت و یا مردم در دور بعد، حداقل شالودههایی در متن جامعه ایجاد شده که بعد از انقضاء دوران حکومتگری بتونه جریان دموکراسی رو به دست خود توده به پیش ببره.
(این یادداشت صرفاً مربوط به «طرح مسئله» است. مسلماً نیاز به واکاوی بیشتر داره.)

به یاد عزت ابراهیم نژاد، احمد باطبی و تمامی دانشجویانی که هنوز زخم بر بدن دارند و تقدیم به تمامی جنبش های آزاد و آگاه دانشجویی..
در 1...،99،98:
نامهای به آقای مددی ـ معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه زنجان
من به شما حق میدهم
جناب آقای مددی
از اولین و آخرین باری که تصویر حضرتعالی را در حین مرتب کردن وضعیت ظاهری خود در اینترنت دیدم چند روزی میگذرد. چند روزی که شاید شما و خانواده محترمتان در آن اتفاقات عجیبی را که تاکنون (حداقل با این گستردگی و با پوشش بینالمللی) در زندگیتان نبوده را گذراندهاید. چند روزی که حتی نمیتوانم تصور کنم برای آن دانشجویی که شما داشتید ابزارهای انضباطی نظام دانشگاهیتان را برایش رونمایی میکردید چه گذشته. از اینکه نمیتوانم به عنوان یک هموطن روزهای سخت(؟) شما را درک کرده و همدردتان باشم پوزش میخواهم.
استاد محترم!
من به شما حق میدهم. این حق طبیعی شماست، آنگونه رفتار کنید که میاندیشید و آنگونه بیاندیشید که دوستان و منابع اطلاعاتیتان گنجایشش را دارند که اگر مشکلی بوده از آنها بوده نه از شما که به این سادگی دستتان رو میشود و پردهتان برافتاده. اگر بخواهیم...
ادامه مطلب را در 1...،98،99 بخوانید...
.......................................
در کازروننوشت:
موج پرشتاب مدرسهسازی در کازرون
هفته گذشته ساختمان جدید مدرسه شهید محسنپور یا به تعبیر آشناتر آن برای دانشآموزان دههی 60 و 70، مدرسه امیرکبیر افتتاح شد. ساختمانی نزدیک به استانداردهای روز در ایران و با امکاناتی بیشتر و مجهزتر از ساختمان پیشین آن. با توجه به متن خبر منتشر شده و گفتههای مدیرکل نوسازی مدارس فارس اقدامات مشابهی نیز برای شش مدرسه دیگر در کازرون در جریان است و شاید این خبر خوشحال کنندهای برای بسیاری از مردم باشد.
در این بین اما آنچه میتواند نگران کننده باشد، عدم انتخاب صحیح مدارس برای نوسازی و یا مکان آنها برای احداث است. حدود دو سال پیش مدرسه بزرگ مجرد که بسیاری از معلمان فعلی در دوران پیش از انقلاب در آن مشغول به تحصیل بودند، تخریب و مدرسهای جدید به جای آن ساخته شد. اتفاق مشابهی...
ادامه مطلب را در کازروننوشت بخوانید...